عبور

 چشم هایی که نگاه می کنند اما نمی بینند،گوشهایی که گوش می کنند اما نمی شنوند، لبهایی که می خندند اما پر از غمند. زیاد شدن این آدمها ، زیاد.....همین جا کنارت،روبروت، پشت سرت،حتی تو آینه!!

آدم هایی که دلشان برای خودشون تنگ نمیشه.انقدر نقاب زدن که یادشون رفته اینی که دستشونه نقاب و زیرش هم چیزی هست!! مگه هست؟؟!

می شه نفس کشید و زندگی نکرد،میشه نفس نکشید و زندگی کرد،میشه باشی و حضور نداشته باشی میشه نباشی و حضور داشته باشی و خیلی دیگه از این پارادوکس های زیبا!

کجام؟ کاش برگردم...یا حتی برم،عبور کنم از این لحظات راکدِِ بودن... یا نبودن.لحظه هایی که خالیند و بزرگ.

این نقاب لعنتی چقدر راحت می خنده... اما من می خوام گریه کنم،بلند بلند...بدون دلیل،به خاطر خالی دنیا

"عبور" دوستت دارم.تمام

پ.ن: عبور...عبور... یه وقت هایی هست توی زندگی که فقط باید عبور کرد باید اون لحظات رو همون طور که هستن گذاشت و عبور کرد،تا بعدترها، بعد از خروج از اون جو، بشه برگشت و دوباره یه جور دیگه برخورد کرد یا شایدم دیگه نیازی به بازگشت نبود.

/ 2 نظر / 9 بازدید
ملوس

گاهی وقتا عبور نجيبانه ترين کاريه که می تونيم بکنيم. چون گاهی چه ما بخواهيم و چه نخواهيم مسائل از ما عبور می کنند. بستگی به خودمون داره که بشکنيم و بمونيم يا به سلامت عبور کنيم.

راحله

دلم می خواد خيلی چيزا بگم. اما نميدونم چرا نميتونم. شايد بايد سکوت کنم... بنويس. هنوز بايد بنويسی تا بتونم حرف بزنم. دوست دارم بگم... خيلی چيزا می خوام بگم...