گونه هایم گر گرفته است .

 خسته نیستم .

 می خواهم تنها بمانم . در را آهسته ببندید .

شبی خواب باران و پائیزی نیامده را دیدم .

انگار که تعبیر تمام رفتن ها بازگشت به زاد روز شقایق است .

حالا دیگر از ندانستن شمال و جنوب جهان بغضم نمی گیرد.

حالا دیگر از هر نگاه نا درست و طعنه تاریک نمی ترسم .

حالا دیگر از هجوم نا به هنگام لکنت و گریه نمی ترسم .

به خدا پروانه ها پیش از آنکه پیر شوند میمیرند.

 باران که باز بیاید می ماند آسمان و خواب و خاطره ای .

خدا حافظ .... خداحافظ پرده نشین محفوظ گریه ها ...

خدا حافظ عزیز بوسه ها

 حالا دیدار ما به نمی دانم کجای فراموشی .

 دیدار ما اصلا به همان حوالی هرچه بادا باد دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند.

یادت نرود گلم به جای من از صمیم همین زندگی سرا روی چشم به راه ماندگان مرا ببوس

 دیگر سفارشی نیست .

 تنها جان تو و جان پرندگان پر بسته ای که دیماه به ایوان خانه می آیند.

/ 3 نظر / 4 بازدید
ماشا

با سلام.زیبا مینویسی.برایت موفقیت آرزو دارم.به وبلاگ من سر بزن و نظر بده منتظرتم.

بهاره جون

"دیدار ما اصلا به همان حوالی هرچه بادا باد دیدار ما" خیلی قشنگ بود

طلای ناب

خداحافظ دیدار ما به دنیایی که دیگر عشق را به سخره نگیرند دیگر زندگی را بر سرچهارراه ها به حراج نگذارند دیگر من و تو را به بند اسارت نگیرند دیگر من تو را از یادم نبرم دیگر هیچ دیگرها و اما هایی نباشد روزت مبارک