خدایا! تو در آن بالا بر قله الوهیت، تنها چه میکنی؟

ابدیت را بی نیازمندی، بی چشم به راهی، بی امید چگونه به پایان خواهی برد؟

ای که همه هستی از توست، تو خود برای که هستی؟

چگونه هستی و نمی پرستی؟

چگونه می توانم باور کنم که تو نمی دانی که "پرستش" در قلب کوچک من، پرستنده خاکی و محتاج تو، از همه آفرینش تو بزرگ تر است، خوب تر است، عزیز تر است؟

چگونه نمیدانیکه عبودیت از معبود بودن بهتر است؟

نمیدانی که ما از تو خوشبخت تریم؟

ای خدای بزرگ!

تو که بر هر کاری توانایی!

چرا کسی را برای آنکه بدو عشق ورزی، بپرستی

بر دامنش به نیاز چنگ زنی،

غرورت را بر قامت بلندش بشکنی،

برایش باشی، نمی آفرینی؟

ای تو که بر هر کاری توانایی، ای قادر متعال!

چرا چنین نمی کنی؟

مگر غرورها را برای آن نمی پروریم تا بر سر راه مسافری

که چشم بر راه آمدنش هستیم قربانی کنیم؟

خدایا تو از چشم به راه کسی بودن نیز محرومی؟

 

"شریعتی"

 

بعدا نوشت: این نوشته رو اینجا نوشتم تا نظرای آدمای مختلفو ببینم. حداقلش به لحظه به رابطمون با خدایی که تو ذهنمون هست فک کنیم (من خودم اینکارو کردم). اگه رابطه اینطوری که شریعتی گفته باشه خدایی که هست خیلی بیچاره اس و باید فکری به حالش کرد! البته کلا نوشته های شریعتی رو نقض نمیکنم. ولی خوب اینم یه نظر بود

 

 

 

/ 3 نظر / 7 بازدید
صبوحی زده

یه زمانی خیلی نوشته های شریعتی رو دوست داشتم و خیلی خوندنش حالمو دگرگون میکرد ولی بعدها که با نوشته ها و عقاید فیلسوفای بزرگ دنیا آشنا شدم و از بقیه مکاتب هم بیشتر سر درآوردم یه جور حس انزوا طلبی تو نوشته های شریعتی دیدم منظورم انزوا طلبی عقیدتی بود. حتی گاهی تو نوشته ها و سخنرانی هاش بیشتر از اونکه با منطق تحلیلی داشته باشه بیشتر به مباحث احساسی و جانبدارانه کشیده میشه. اما شروع خوبی بود برام اما فقط شروع

صبوحی زده

آهان اینم یادم رفت بگم مثلن آثار کسی مثل هرمان هسه رو وقتی آدم میخونه میفهمه که از دام بندگی رها شده و به اون مرز یکی شدن با خالق رسیده حد اقل در کلامش که اینطوره

ملوس جون

سلام. چطوری؟ دلم برات تنگیده. در مورد نوشتت، من فکر می کنم شریعتی خواسته بگه عشق و دلتنگیش اون قدر بزرگه که حتی می تونه اونو به رخ خداوند بکشه.