واقعا ، نه واقعا می خوام بدونم توی این همه آدمی که از صبح تا شب می بینیشونو با هاشون سلاملیک داری. تا همدیگه رو میبینید می پریدو همدیگه رو ماچ می کنید، چند نفر ، نه واقعا چند نفرن که  اگه دو سه ماه نبینیشون دلت واسشون تنگ بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

/ 12 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ملوس!!!

حالا گریه نکن واسه تو هم..... هی!!!

سلام ديگه به ما سر نزدی دوست دارم مطالم نقد بشه

راحله

نمي توانم به ابرها دست بزنم، به خورشيد نرسيده ام. هيچ گاه كاري را كه تو مي خواستي انجام نداده ام. دستم را تا جايي كه مي توانستم دراز كردم شايد بتوانم آنچه تو مي خواستي به دست آورم. انگار من آن نيستم كه تو مي خواهي. براي اينكه نمي توانم به ابرها دست بزنم يا به خورشيد برسم. نه ، نمي توانم ابرها را لمس كنم يا به خورشيد برسم. نمي توانم به عمق افكارت راه يابم وخواست هاي تو را حدس بزنم. براي يافتن آنچه تو در پي آني ، كاري از من بر نمي آيد. مي گويي آغوشت باز است ،

توی اين دنيا بايد دلت به دروغ خوش کنی اين طور نيست؟

راحله

به كه بايد دل بست؟ به كه شايد دل بست؟ سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است . هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ گرم، پاسخ گويد نيست يك تن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ قدمي، راه محبت پويد *** خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست همه گلچين گل امروزند ـ در نگاه من و تو حسرت بي فردائيست . *** به كه بايد دل بست ؟ به كه شايد دل بست ؟ نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ نقشه يي شيطانيست در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ حيله پنهانيست . *** زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست به كه بايد دل بست؟ به كه شايد دل بست؟ *** خنده ها ميشكفد بر لبها ـ تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي همه بر درد كسان مينگرند ـ ليك دستي نبرند از پي درمان كسي *** از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟ ريشه عشق، فسرد واژه دوست، گريخت سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟

راحله

دست گرمي كه زمهر ـ بفشارد دستت ـ در همه شهر مجوي گل اگر در دل باغ ـ بر تو لبخند زند ـ بنگرش، ليك مبوي لب گرمي كه ز عشق ـ ننشيند بلبت ـ به همه عمر، مخواه سخني كز سر راز ـ زده در جانت چنگ ـ بلبت نيز، مگو *** چاه هم با من و تو بيگانه است ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند درد دل گر بسر چاه كني خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند گر شبي از سر غم آه كني . *** درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن درد خود را به دل چاه مگو استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ آب شو، « آه » مگو

راحله

ديده بر دوز بدين بام بلند مهر و مه را بنگر سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است سكه نيرنگ است سكه اي بهر فريب من و تست سكه صد رنگ است *** ما همه كودك خرديم و همين زال فلك با چنين سكه زرد ـ و همين سكه سيمين سپيد ـ ميفريبد ما را هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ گفته ام با دل خويش: مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش آسمان با من و ما بيگانه زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه « خويش » در راه نفاق ـ « دوست » در كار فريب ـ « آشنا » بيگانه *** شاخه عشق، شكست آهوي مهر، گريخت تار پيوند، گسست به كه بايد دل بست ؟ به كه شايد دل بست ؟ (مهدي سهيلي)

شيدای شيرين

من که در مورد خودم می دونم که يه نفر هست حداقل که ... آره هست جايی که خيلی از اونايی که دوسشون داری پشت آدمو خالی می کنن و بر خلاف اونی که آدم فکر می کنه که اينا ته معرفتن اما ... جالب بود هميشه موفق باشی بازم به کلبه ی خودت سر بزن

کدومش رو باور کنم نوشتت رو يا گلت رو