هذیان های جدی

مدتیه اعتقاد به نوشتن را از دست داده ام. اعتقاد به نوشتن را که نه، اعتقاد به کلمات را.

تصور کن که چیزی خوانده ای و برداشتی کرده ای. برداشت تو مجموع کلماتیست که خوانده ای + حسی که خودت آن زمان داشته ای. تو که از حس نویسنده خبر نداشتی. سوال کردن هم که گناه است. احتمال دادن به اینکه ممکن است اشتباه برداشت کرده باشیم هم که استغفرالله!

خوب پس چه کار می کنیم؟ خودمان تنهایی دادگاه تشکیل می دهیم- حکم صادر می کنیم و اعدام هم می کنیم. خلاص!

آخر وقت نداریم با هم حرف بزنیم چون که کار داریم. حالا گذشته از وقت، رویمان (!) نمی شود که بپرسیم. غرور و اینها را چه کنیم؟؟

یک جمله سوالی نوشته ای. منظورت هم کاملا همان سوال بوده نه چیزی بیشتر. بعد می گویند چقدر طلب کارانه نوشته ای؟

"؟!"

اگر همان جمله را بدهند نویسنده شفاها بخواند متوجه لحن مهربانانه هم می شوند. ولی خوب تو قبلا اعدام شده ای نمی توانی بخوانی!

دنیای مدرن نوشتن است دیگر.

از پشت این نوشته ها هر چقدر هم سرک بکشی نمی توانی چشمان نویسنده را ببینی.

یا باید انقدر بنویسی که احتمال شبهه از بین برود یا منتظر شنیدن رای های صادره باشی. یک راه دیگر هم اینکه خودت را بی حس کنی تا نفهمی!

مثلا ما ناطقیم بلدیم با هم حرف بزنیم گویا!

 

پ.ن: نوشته بالا را زمانی نوشتم که تب داشتم. اما الان هم که بی تب هستم متن بالا را تایید می کنم.

 

مهر تایید

/ 4 نظر / 4 بازدید
راحله

اين اتفاق در دنيای پيام کوتاه (همون پيامک!) خيلی برام اتفاق افتاده. راستی خودتم تو همين دسته هستيا! فکر نکنی خاصيت ديگرانه!

يه مرد اميدوار

خب برا همينه که آدمايی که هر روز بهتر می‌شن و به اصل وجودی خودشون پی می‌برن و به خدا نزديک‌تر می‌شن، اولین کاری که می‌کنن اینه که راجع به دیگرون قضاوت کردن رو می‌ذارن کنار

ملوس جون

منم تب ندارم و باهات کاملا موافقم. با حرف راحله در مورد اس ام اس هم موافقم. اصلا من امروز همش موافقم! (قابل توجه آقای امیدوار!! )

علير

همیشه با این جمله جواب خودم رو میدم (راست یا دروغ) سخنی کز دل برايد بر دل نشيند