حرف های صامت
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
قصه

هر آدمی یه قصه اس

قصه های کوتاه اما عمیق

قصه های بلند اما سطحی

بعضیا مثه یه کتاب قصه هستن که همه ورقاشون سفیده (مثه یه کتاب 1000 صفه ای که سفید باشه اما از دور سنگین میاد) بعضیا دقیقا برعکس این قضیه هستن...

بعضیا رو نمیشه نوشت

بعضیا فقط به درد قاب کردن رو دیوار می خورن

بعضیا به درد هیچی نمی خورن

بعضیا.... (بیخیال این بعضیا ها خیلی زیاده)

قصه دو تا آدم (یه خانوم و آقای میان سال) که تقریبا یه روز در میون دمه پارک سر کوچمون میبینمشون که یا تو ماشین ( یه 405 یشمی به شماره (ناکامل!) " 55 ص 36") نشستن یا تو پارک می شیننو خیلی دوس دارم بدونم. یه رابطه خاصی دارن یه انرژی خاصی بهم میدن. اینکه تو این سن و سال این همه محبت تو نگاهشونه وقتی همو نگاه می کنن خیلی برام جالب و قشنگه. همیشه گفتم بازم میگم دوام و ادامه رابطه هاس که مهمه. چطوری ساختنشه که مهمه

.

.

.

و اینک

نه آنچنان که باید امیدوار هستم

 

و نه آنچنان که نباید نا امید


 

 

 

به سان کشاورزی بر سر زمینی که هنوز خوب نباریده است.....

 

پ.ن 1: تقریبا 35 خط نوشته بودم. انقد پاک کردم همین چند خط ازش موند.

پ.ن2:

- چرا نمی نویسی؟

- تا مصیبت دو تا نشود!


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٧/٧/۳٠ - س |لینک به نوشته