حرف های صامت
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
 

بالاخره بعد از یه شرایط خاص که سر مرخصی گرفتنم  پیش اومد و تجربه خوبی شد تونستم 3 روز (شنبه تا دوشنبه) رو مرخصی بگیرم.  خود 4 شنبه که کارم تا 8 طول کشید تا مدارکی رو که قرار بود واسه کارفرما (شرکت نفت مناطق مرکزی) بفرستیمو کامل کنم. بعدشم که حس پیاده رفتنم گرفتو مسیر همیشگیمو تغییر دادمو از چمران یه خورده مونده به توحید تا خود در خونمون (کل طول ستارخان) رو پیاده رفتم. یه آب انار (که خیلی بد مزه بود) هم خودمو مهمون کردم چون که بسیار خسته بودم.

روز اول سفر رو که زیاد یادم نیس چون همش بیهوش بودم. تا بدنم تو حالت غیر کاملا عمودی (!) قرار می گرفت خوابم می برد. انگار تازه خستگیا خودشو نشون میداد. مامانم می گفت: "یه خورده چشاتو باز کن لااقل منظره ها رو ببین" منم با چشای بسته می گفتم "آره خیلی قشنگه" . وقتی لب دریا واسه افتاب گرفتن می رفتیم تا افقی می شدم (دراز می کشیدم) باز خوابم میبرد.

امااااااااااااا از روز دوم کاملا بهوش. اشتها رو که نگو!

خلاصه اش اینکه سفر چیز بسیار بسیار خوبی است.

پ.ن 1: گاو چه بدون شاخ چه با شاخ در هر حالتی ترس دارد.

پ.ن. 2: کوره راه ها و راه های فرعی شمال یه چیز دیگه اس

پ.ن 3: کشف کردن یه جای بکر خیلی لذت داره. ببین کریستف کلمب چه لذتی برده!


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٧/٦/٦ - س |لینک به نوشته