حرف های صامت
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
مرگ خاموش

روزیکه میرفتم کارت آزمون ارشدم رو بگیرم یه آقای دکتری تو رادیو این داستان جالبو تعریف کرد:

فکر کنید توی یه روز بارونی مثل امروز یه چاله ای تو پیاده روی خیابونی پر از آب شده بود و مورچه ای داخل اون افتاده بود و داشت غرق می شد. پسربچه ای مورچه رو میبینه. این پسر چند تا کار مختلف میتونه انجام بده:

1.     میتونه با انزجار تمام انگشتشو بذاره رو سر مورچه تا غرقش کنه. در این حالت ممکنه مورچه بمیره یا اینکه ممکنه واسه دفاع از خودش دست پسرو گاز بگیره و چون پسر دستشو عقب می کشه حتی مورچه نجات پیدا کنه.(نفرت)

2.     میتونه با بی تفاوتی از کنار چاله رد بشه،که در این حالت مورچه حتما میمیره.(بی تفاوتی)

3.     پسربچه میتونه مهربانانه با یه تیکه چوب به مورچه کمک کنه تا از چاله بیرون بیاد.(دوست داشتن)

4.     مورچه پس از تلاش زیاد برای نجات پیدا کردن انرژیشو از دست داده.پسر از شیرینی که همراهشه یا نون یا یه تیکه شکلات استفاده می کنه و روی آب میگیره تا مورچه با اون هم نجات پیدا کنه وهم انرژیشو بدست بیاره. (عشق ورزیدن)

 

پ. ن : قسمت بی تفاوتیش خیلی برام جالب بود و باهاش کاملا موافقم.


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٥/۱٢/۱۱ - س |لینک به نوشته