حرف های صامت
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
رزومه

صبح داشتم رزومه کاریم رو به روز می کردم به ذهنم رسید که واسه زندگیمم یه رزومه بنویسم. سمیه چی کارا کرده تو زندگیش چه مهارتایی داره کجاها رفته یا کجاها نرفته...

البته رزومه کاری هم یه جزئی از رزومه زندگیه. دقت کن گفتم جزء. اما اگه جای این جزء با کل عوض شه شاید حسه موفقیت تا چند وقت کنارت باشه اما زندگیت کوتاه تر میشه و زمان مرگت می افته دسته خودت. آره همون وقتی که دیگه کاری نداری

چی می گفتم؟........ آها

فکر خوبی بود. یه جور محک. اما واقعا سخت بود. خیلی گسترده بود چیزایی که باید نوشته می شد مث زندگی. اما...

رزومم خیلی خالی بود. چقدر خودکار تو دست چرخوندنو فک کردنو به این نتیجه رسیدن که چیزی نداری که بنویسی حسه بدیه.

کارایی که با نوشتنش بتونم سرمو جلوش بگیرم بالا و اونم بگه که آره نگا کنین این سمیه است.

جاهایی که یه جورایی اشتباه کرده بودم هم مهم بود. یه قسمتو گذاشتم واسه اونا. وقتی چیزیو که خودت تجربه کردیو به کار نبری دیگه... اشتباهامو نوشتم اما جلوشونم یه فلش زدم که مثلا فلان کارو ترک کردم یا تبدیلش کردم یا از این اشتباهم فلان نتیجه رو گرفتم و مهمتر اینکه دارم به کارش می گیرم یا نه. این یعنی اینکه تکرارش نمی کنم یا می کنم. یا فهمیدم دوباره دارم فلان اشتباهمو که بهم ضربه زده بود تکرار می کنم واسه اینکه تو زندگیم همون جوری رو هوا مونده بود بدون فلش.

اما اون قسمت اولیه بد جور سفید بودو تو ذوق می زد. دلم واسه خودم سوخت. چقدر دیگه وقت دارم؟

آیا من نمیفهمم با این رزومه سفید نمیتونم پذیرششو بگیرم؟

آیا پس من کی می خوام بلند شم؟

وقتی چن مورد به رزومه کاریم اضافه شد حسه خوبی بود. ولی زندگیم چی؟ بهونه وقتو نیار. خوب اندازه همون یه خورده وقتی که داری یه حرکتی از خودت نشون بده (با خودمم)

با خودم که رودرواسی ندارم. باید چیزایی رو توش بنویسم که واقعا حس کردم باهاشون یه قدم رفتم جلو، نه اینکه دیگران گفته باشن آفرین. جاهایی که حس کردم داره نگام میکنه و لبخند میزنه. نمی خوام الکی سیاه شه و خودم دل خوش. خودمو خودش که بهتر می دونیم سیاه کردن الکی هیچ فایده ای نداره.

باید یه جایی بذارمش که دائم ببینمش که همش سفیدیش تو ذوقم بزنه که یادم بمونه...


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٧/۱/۱۱ - س |لینک به نوشته