حرف های صامت
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
هذیان های جدی

مدتیه اعتقاد به نوشتن را از دست داده ام. اعتقاد به نوشتن را که نه، اعتقاد به کلمات را.

تصور کن که چیزی خوانده ای و برداشتی کرده ای. برداشت تو مجموع کلماتیست که خوانده ای + حسی که خودت آن زمان داشته ای. تو که از حس نویسنده خبر نداشتی. سوال کردن هم که گناه است. احتمال دادن به اینکه ممکن است اشتباه برداشت کرده باشیم هم که استغفرالله!

خوب پس چه کار می کنیم؟ خودمان تنهایی دادگاه تشکیل می دهیم- حکم صادر می کنیم و اعدام هم می کنیم. خلاص!

آخر وقت نداریم با هم حرف بزنیم چون که کار داریم. حالا گذشته از وقت، رویمان (!) نمی شود که بپرسیم. غرور و اینها را چه کنیم؟؟

یک جمله سوالی نوشته ای. منظورت هم کاملا همان سوال بوده نه چیزی بیشتر. بعد می گویند چقدر طلب کارانه نوشته ای؟

"؟!"

اگر همان جمله را بدهند نویسنده شفاها بخواند متوجه لحن مهربانانه هم می شوند. ولی خوب تو قبلا اعدام شده ای نمی توانی بخوانی!

دنیای مدرن نوشتن است دیگر.

از پشت این نوشته ها هر چقدر هم سرک بکشی نمی توانی چشمان نویسنده را ببینی.

یا باید انقدر بنویسی که احتمال شبهه از بین برود یا منتظر شنیدن رای های صادره باشی. یک راه دیگر هم اینکه خودت را بی حس کنی تا نفهمی!

مثلا ما ناطقیم بلدیم با هم حرف بزنیم گویا!

 

پ.ن: نوشته بالا را زمانی نوشتم که تب داشتم. اما الان هم که بی تب هستم متن بالا را تایید می کنم.

 

مهر تایید


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٦/۱٠/۱٥ - س |لینک به نوشته