حرف های صامت
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
اندر حکایات ایمی گولی ( 1)

یک روز صبح ایمی گولی را با یک عدد سرنگ بالای سر مبارک مشاهده کردیم.

-         اااااااااااااااااا برو بزار سر جاش خطرناک است

-         می خوام خونتو بگیرم بدم  بچه پشه یتیما!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

به عمر 60 ساله مان به این جماعت مفلس حتی فکر هم نکرده بودیم.

چند روز بعد به سعیده گولی زنگ زدیم .ایشان در محیط کارشان خون آدمها را درون شیشه می کنند.البته اسم آنجا را آزمایشگاه گذاشته اند ایشان از نظرات ایمی گولی استقبال کرده و قرار شد گروهی را برا ی کمک به این موجودات تاسیس کنند.ما نیز عضو شدیم!!!!!!!!!!!


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٥/۱٢/٦ - س |لینک به نوشته