حرف های صامت
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
چه خوب شد که رفتی...

چه خوب شد که رفتی...از اولین روزی که دیدمت فقط یک لبخند را به خاطر دارم.روز ثبت نام توی صف بودی.مغروروخوددار.اما من از همان وقت شیطنت می کردم و شنگول،خیلی دختر های دیگر هم انجا بودند،اما فکر کنم از همان اول تو بودی و دیگران رهگذر بودند.به هر کدام یه چیزی می گفتم اما چشمم پیش تو بود.نمی دونم فرمها رو چطوری پر کردم و بعدا فهمیدم که تو یکی از اونها نوشتم که کمک هزینه نمی خوام؟!باید به انقلاب می رفتم که نرفتم.راننده با صدای آواز خونی که توی ضبط می خوند سوت میزدو من هم به طرز ابلهانه ای دلم رو به شعر های صد تا یه غاز شعرسپرده بودم.تو اومده بودی و دلم به شدت میزد.آن شب گذشت و دانشگاه وکلاس و ترم و واحد واستاد واتاق 201و405و102وکتابخونه و سلف و آزمایشگاه وهزار داستان دیگه.اینها همه به کنار و یه سلام و علیک معمولی و یه لبخند و یه شب نخوابی و با چشمان پف کرده سر کلاس صبح چرت زدن و تو اومده بودی و همه چیز رفته بود.سه ساعت با سشوار با موها ور رفتن وده ساعت برای خریدن یه پیرهن بالا و پایین رفتن و کل تهرون و گشتن.سه ساعت زیر بارون قدم زدن و سرما خوردن و سینوزیت گرفتن و چهار ساعت با تو قدم زدن واز کار و زندگی افتادن.تو اومده بودی وزندگیم رو به هم زده بودی و چه شیرین بود لحظه هایی که همه چیزو یه جور دیگه میدیدم و با یه لبخند تو یه هفته شاد بودم وبعد هم دلهره و دلپیچه و چهار ساعت به دیوار خیره شدن و آه کشیدن و غذا نخوردن و از همه این کارا لذت بردن که در میان جمع بودن و نبودن،عجب لذتی داره عاشق شدن و صد کیلومتر خیابونو متر کردنو زمان رو نفهمیدن.گریه کردن و بی دلیل خندیدن.چه خوب شد که رفتی .که حالا هیچ موسیقی سر هم بندی شده ای رو گوش نمی دم و از هیچ تصویر مهملی لذت نمی برم که دیگه مثل مجسمه ده ساعت به دیوار خیره نمی شم که ده تا کتاب خوندم و اگه این کار آخرم وتموم کنم به اندازه یه نمایشگاه کار دارم وزندگیم از این رو به اون رو شده .نقاشی هایی کشیدم که خودم هم باور نمی کنم.رویاهایی که حتی از تو و با تو بودن هم شیرین تر و قشنگترند وهمه اینها بعد از آن ساعت های علافی عاشق بودن اتفاق افتاد و چه خوب شد که رفتی  که دیگه پا به پای تو توی خیابون ها و توی کافی شاپ ها و پای ویترین مغازه ها رژه نمی رم که هر حرفی رو صد بار بزنم و از رنگ صندلی های ماشینتون بپرم به مهمونی سال گذشته دختر عمه ام و همه اینها به خاطر لذت هم صحبتی با تو بود...که هی ناز و زنگ زد یا نزنم بهتر است و ده تا واحد بیفتم و تمام پول هام رو خرج قهوه و سان کیک و چایی گلاسه کنم و دلم خوش باشه که عشق وعشق بازی و....اولین مقالم رو نوشتم و کلی کار رو سرمه وبا استادا بحث فلسفی می کنم و دو تا کتاب خوندم از وقتی که تو رفتی ، به جای شعر های در پیت و هی قلم رو تو انگشت چرخوندن چهار تا داستان خوب نوشتم و چه خوب شد که رفتی که نمره هام از17 پاین تر نمیاد وهمه یه جور دیگه نگام می کنن.ته دلم یه غمی دارم که وقتی می آد ومیرم بیرون تنهای تنها کلی لذت می برم که حتی لذتش از آن موقع که با هم بودیم هم بیشتر است.پسر ها و دختر ها رو می بینم که می ایند و از کنارم رد می شوندو میروند.لابد می گی چه لذتی از دنیا می برند راست می گی دیوانه وشیدا!مثل خودم،تو اومده بودی و زندگیم رو به هم زده بودی یه آدم بی مصرف ولاابالی شده بودم و فقط آینه و تو و خیابون وعشق و بی خیال همه چیزهای دیگه،تو اومده بودی و زندگیم را به هم ریخته بودی....چه خوب شد که رفتی.....

پ.ن:برگرفته از یه تیکه روزنامه 


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٥/۱۱/٢۸ - س |لینک به نوشته