حرف های صامت
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
بار ديگر شهری که دوست می داشتم

امروز می خوام جریان کتاب "بار دیگر شهری که دوست می داشتم" نوشته نادر ابراهیمی رو بنویسم.کتابی که خیلی ازش خوشم اومده.نمی دونم خوندید یا نه ولی چندین تا از جمله های فوق العادشو آخره حرفام می نویسن.

یه شب که خوابم نمیبرد به کتابخونه پناه بردم ولی متاسفانه هیچ کتاب نخونده ای هم باقی نمونده بود.جز همین کتاب که یه بار قبلا خواستم بخونمش ولی اصلا ازش خوشم نیومده بود(احتمالا تو مودش نبودم)تازه جالبترش اینکه توی دانشگاه یکی از بچه ها این کتابو واسه کسی هدیه خریده بودو از من پرسید که چطوره و من کلی غر زدم سرش که این چیه خریدی ،انقدر مزخرفه که نگو!!!!!!!!!!!!!!

اما اون شب وقتی گرفتم دستمو خوندم خیلی خیلی خوشم اومد .خودمم موندم اون دفعه ی قبلی که می خوندمش رو چه موده چرت و پرتی بودم که از این خوشم نیومده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

هلیا!

من هرگز نخواستم که از عشق افسانه ای بیافرینم

باور کن!

من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم- کودکانه و ساده و روستایی.

من از دوست داشتن ، فقط لحظه ها را می خواستم.

آن لحظه ای که تو را به نام می نامیدم.

لحظه ی رنگین زنان چای چین

لحظه ی دست باد بر گیسوان تو

من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک درگرمای تابستان می خواستم.

من برای گریستن نبود که می خواندم

من آواز را برای پر کردن لحظه های سکوت می خواستم.

من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم، مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک.

دوست داشتن را چون ساده ترین جامه ی کامل عید کودکان می شناختم

.

.

.

دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد.دیگر هیچ کس از خیابان خالی کنار خانه ی تو نخواهد گذشت.

.

.

نگاه او مرا مصلوب کرد. واژه ها در من ماندند و در من مذاب شدند و در آن سرمای زندگی سوز ،واژه ها در وجود من بستند.

.

.

گریستن،هلیا ،تنها و صمیمانه گریستن را بیاموز!

.

.

ایمان،نیاز به آزمون را مطرود می داند.

.

.

 آنچه ماندنی است ورای من و تو است.من_ ایمان دارم که عشق ،تنها تعلق است.عشق،وابستگی ست.آنچه هر جدایی را تحمل پذیر میکند اندیشه پایان آن جدایی است.یاد تو هر لحظه با من است، اما یاد ،انسان را بیمار می کند.

.

.

اما بدان که همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است. مرا به بازی کوچک شکست خوردن مکشان! مگذار زمان،پشیمانی بیافریند. و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه ای را بر نمی گرداند. پس آن پرنده های جمله ها که هرگز بی سرآغازی به نام "ما" در اندیشه هایت پر نمی گرفتند کجا رفتند؟؟

.

.

نفرین ، بی ریاترین پیام آور درماندگی ست.

.

.


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٦/۱/۱٠ - س |لینک به نوشته