حرف های صامت
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
---------

دیشب با اینکه خیلی خسته بودم خوابم نمی برد.نمی دونم چرا. اینجور موقعها سعی می کنم به چیزی یا کسی فکر کنم تا خوابم ببره. قبلترهااصلا لازم نبود تصمیم بگیرم که خوب حالا به کسی فکر می کنیم،فکر و ذهنم بدون اینکه منتظر نظر من باشه پر می کشید و می رفت . ولی حالا نه ....

کاش خاطره ها همیشه ارزششونو حفظ می کردن.کاش آدمایی روکه نمی خواستی ببینی مجبور نبودی ببینی.تا مجبور باشی ببینی و بشنوی که دارن به خودشونو زندگیشونو خاطرات تو گند می زنن!!!!!!!!!!!!!

اینطوری اگه خاطره قشنگی بوده دیگه نابود میشه.وقتی حتی خودت نمی تونی همون آدمو تو همون لحظه ها قبول کنی دیگه.......................

ای....این روزا حس میکنم خالیم،معلقم،نمی خوام خودمو با یه نخی که معلوم نیست بتونه به یه جا وصلم کنه یانه گره بزنم. دیگه طاقت افتادن ندارم.......... قول داده بودم مطالب دپرسانه ننویسم.ولی من الان اصلا دپرس یا ناراحت نیستم.فقط خالیم.همین


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٦/۱/۱٠ - س |لینک به نوشته