حرف های صامت
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
سکوتم گرده بر خاکه ..

 

روایت اول-

گفت: این همه سوال تو رو به جایی نمیبره. خیلی چیزا هست که دونستنش انقدرا هم واسه آدم خوب نیست. زندگیه دیگه مثل خیلیای دیگه فقط زندگی کن. نگا کن این همه ادم. صب ظهر شب. صبح ظهر شب صب ظهر....

آدما وقتی از یه چیزی فاصله میگیرن سوالاشون شروع میشه. فلسفه از جایی شروع شد که آدما از زندگی اومدن بیرون و اونو از بیون نگاه کردن تا اشراف داشته باشن. شروع کردن به تعریف و ... آدمی که میون گوده سوال نمیپرسه. بپر وسط زندگی . چرا این همه سوال؟

گفتم: ..................

گفت: اذیت میشی اینطوری. چرا میخوای ببینی خیلی چیزا رو؟ دنبال خیلی چیزا بگردی؟ دلیلشو پیدا کنی؟ زندگی همین مزخرفیه که میبینی انجامش بده فقط...

میخوام یه چیزی بگم اما معده ام سوزش میگیره

گفت: منم این راهو رفتم (دستشو مثل موج می بره بالا و بعد پایین و دوباره بالا) اینطوری زندگی کردم الان برگشتم به همون سطح. یه وقتایی یه سوالایی هست که ارزو میکنی کاش نپرسیده بودی

گفتم: اینطوری دردناک تر شد...

گفت: ...............

گفتم .......

 

روایت دوم-

این روزا خیلی نگران شایسته ام. خدا حواست هست داری چی کار میکنی؟ من که بعید میدونم. میدونی، حس میکنم کم کم دارم میرم تو زمره ی آدمای "لا ادری" یه وقتایی یه کفر عمیقی دارم که خودم رو هم میترسونه. درکم میکنی؟

 

روایت سوم-

چند شب پیش پشت چراغ قرمز با گری (Garry)چشم تو چشم شدیم.... ته چشماش یه عالمه حرف بود، حرفایی که شنیده بود ...یه عالمه تصویر که دیده بود..... دوتایی بغضمون گرفت... چراغ راهنمایی چقد تار شده بود

چرا گری نمیخواد باور کنه...؟ خیلی براش توضیح میدم. لاکپشت باهوشیه اما.... "خیلیا خیلی راحت خم میشن و یه قسمتی از خودشون پاک میکنن. من نمیتونم....."

گری رو برگردوندم رو به شیشه ماشین تا دیگه چشماشو نبینم. چشماش چشمامو بارونی میکنه


روایت چهارم-

 یک سیال در دما و فشارهای بالا وقتی از critical point خودش عبور میکنه دیگه در اثر تغییر شرایط (دما و فشار) تغییر فاز نمیده.

منم یه critical flow هستم! یه سری از سیم هام قطع شدن انگار. دیگه به ندرت استرس ناک میشم


روایت پنجم-

سارا داره واسه دو هفته برمیگرده انگلیس. ارزو میکنم که اتفاقای خوبی براش بیفته. چقد خوب درک کرد روحمو... گذشته خودش بودم انگار... خدا حواشو حسابی داشته باش. حالا درست که من و تو با هم یه مشکلایی پیدا کردیم ولی این به کنار ببینم چی کار میکنیا. نمیدونم طاقت خیلی چیزارو داره یا نه. مواظبش باش. میدونی که آدما انقدرا هم که نشون میدن قوی نیستن. حس میکنم  روحشو درک میکنم تو مسافرت هم بیشتر شناختمش اون هم همینطور سینرژی جالبی ایجاد میکنیم. انقد که میتونیم یه هتل رو بترکونیم!


روایت ششم-

رفتیم فیلم چهل سالگی. یه فیلم چهل سالگی از یه نوع دیگه هم این طرف پرده داشت اتفاق میافتاد ....... عجیبه این دنیا

فکر کردی به چهل سالگیت؟ از خیلیا پرسیدم نتیجه ی اصلی اینکه اکثرا فرار میکردن از فکر کردن بهش حتی!

 

 

پ.ن: اشکالی که این روزا خیلی بهم وارده اینه که میخوام 60 تا کارو با هم بکنم.

پ.ن:

من از بند نَفَس جَستم

حسابم با خودم پاکه

میون گود فریادم

سکوتم گرده بر خاکه

....

 


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٩/٥/۱ - س |لینک به نوشته