حرف های صامت
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
 

 

 

خدایا! تو در آن بالا بر قله الوهیت، تنها چه میکنی؟

ابدیت را بی نیازمندی، بی چشم به راهی، بی امید چگونه به پایان خواهی برد؟

ای که همه هستی از توست، تو خود برای که هستی؟

چگونه هستی و نمی پرستی؟

چگونه می توانم باور کنم که تو نمی دانی که "پرستش" در قلب کوچک من، پرستنده خاکی و محتاج تو، از همه آفرینش تو بزرگ تر است، خوب تر است، عزیز تر است؟

چگونه نمیدانیکه عبودیت از معبود بودن بهتر است؟

نمیدانی که ما از تو خوشبخت تریم؟

ای خدای بزرگ!

تو که بر هر کاری توانایی!

چرا کسی را برای آنکه بدو عشق ورزی، بپرستی

بر دامنش به نیاز چنگ زنی،

غرورت را بر قامت بلندش بشکنی،

برایش باشی، نمی آفرینی؟

ای تو که بر هر کاری توانایی، ای قادر متعال!

چرا چنین نمی کنی؟

مگر غرورها را برای آن نمی پروریم تا بر سر راه مسافری

که چشم بر راه آمدنش هستیم قربانی کنیم؟

خدایا تو از چشم به راه کسی بودن نیز محرومی؟

 

"شریعتی"

 

بعدا نوشت: این نوشته رو اینجا نوشتم تا نظرای آدمای مختلفو ببینم. حداقلش به لحظه به رابطمون با خدایی که تو ذهنمون هست فک کنیم (من خودم اینکارو کردم). اگه رابطه اینطوری که شریعتی گفته باشه خدایی که هست خیلی بیچاره اس و باید فکری به حالش کرد! البته کلا نوشته های شریعتی رو نقض نمیکنم. ولی خوب اینم یه نظر بود

 

 

 


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸۸/۳/٢٢ - س |لینک به نوشته