حرف های صامت
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
فرهنگ

کی میخواد این فرهنگمون درست بشه؟ چند سال واقعا؟ تعداد مسائل و مشکلاتی که تاحالا تو زندگیاتون بوده و به خاطر فرهنگمون و نوع آموزشی که تو بچگیامون بوده رو تا حالا شمردین؟ چن روز پیش تو شرکت داشتیم با بچه ها این آموزشارو میگفتیم .. واقعا شاهکار بود! ریشه خیلی از مشکلای آدما همین جاهاس. یه چن تاشو میگم: یکی اعتماد به نفسش کم بود چون تو مدرسه ای رشد کرده بود که سکوت حرف اولو میزد یعنی کلا نباید جواب میدادی چه به حق چه ناحق!! یعنی یه جورایی تو سری خور شده. یکی به خاطر نوع آداب و رسوم خانواده اش یاد نگرفته حرفای محبت آمیز زدنو انگار عادت نکرده بهش پس رابطه اش با نامزدش به هم خورده (البته حالا این یه مشکلش بوده ...) خوب و بد هایی که تعریف شده و یه عمر مجبوری باهاشون زندگی کنی. مدرسه ی خودمون هم که یه شاهکار بود (بچه ها معتقد بودن با اون کارایی که میکردن من خیلی پوست کلفت بودم که الان اینجوریم!) از بچگی تو گوشت خوندن خانواده .. جامعه ... یه جورایی انگار رفته به خوردمون ... تو جونمون .. خیلی وقتا تاره ماها که ادعا میکنیم میفهمیم(حداقل زبونی که انگار فهمیدیم) خودمون همون کارا رو میکنیم. ایجاس که میگم رفته تو خوردمون. کلا هم که جامعه بسازی هستیم! یکی دو روز یه خورده اعتراض میکنیم بعدش دنبال راهیم واسه وفق دادن خودمون باهاشنگران

پ.ن1: "بدبختی ما از جهل نیست از تنبلیست" به مناسبت سال کار مضاعف زدن در و دیوار این شهر!!!!! آدم احساس مزرعه و باربردنو اینا بهش دست میده .... عصبانیم ها!عصبانی

پ.ن2: امروز دیگه تصمیم گرفتم تو برنامه ریزی واسه یه کاری باشم که واسه خودمه. شوما دوستان اگه خوب کار کنین استخدامتون میکنما! عینک نیشخندتو چند سال آینده نمیدونم اینجا یا هرجای دیگه این کارو میکنم. آدم لجش میگیره همه کارو تو میکنی اونوقت یکی دیگه ... آخ آخ تازه وقتی خودشون احساس میکنن که چه آدمای دموکرات و حرفه ای هستن ادم کفرش میگیره! تو اکثر پروژه های ما دارن همش سیاست کاری میکنن. انقده حاشیه ها زیاده که اصل کار گمه توش اصلا

پ.ن3: امروز استاد زبان (که ازقضا همرشته ای هم هستیمو به نظر من خیلی زندگی کرده بغل) داشت میگفت یه کشوری مث سوئد که مثلا مهاجرای باهوشو میگیره واسه دانشگاهاش اونام اونجا میمونن اکثرا نرخ جمعیت باهوش و با فرهنگشو داره میبره بالا. کشور ماهم که روز به روز با همه ی وجودش داره اینجور آدما رو فراری میده

پ.ن4: یه سری مسایل هم هست که فعلا نمیگم ولی از اونام شاکیم!

 


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٩/٥/٢٤ - س |لینک به نوشته

حیرت

 

I was five and he was six

We road on horses made of sticks

He wore black and I wore white

He would always win the fight

Bang Bang

He shot me down, Bang Bang

I hit the ground, Bang Bang

That awful sound, Bang Bang

My baby shot me down

 

Seasons came and changed the time

When I grow up, I called him mine

He would always laugh and say

Remember when we used to play


Bang Bang

I shot you down, Bang Bang

You hit the ground, Bang Bang

That awful sound, Bang Bang

I used to shoot you down

Music played and people sang

Just for me the church bell rang


Now he is gone I don’t know why

And till this day sometimes I cry

He didn’t even say goodbye

He didn’t take the time to lie


Bang Bang

He shot me down, Bang Bang

I hit the ground, Bang Bang

That awful sound, Bang Bang

My baby shot me down

“Nancy Sinatra”

 

 

سلام

حال همه‌ ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور

که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند

تا یادم نرفته است بنویسم

حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود

می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ باز نیامدن است

اما تو لااقل

حتی هر وهله

گاهی

هر از گاهی

ببین انعکاس تبسم رؤیا شبیه شمایل شقایق نیست

راستی خبرت بدهم خواب دیده‌ام خانه ای خریده‌ام

بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ... هی بخند

بی‌پرده بگویمت: چیزی نمانده است

من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نیک خواهم گرفت

دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید

از فرازِ کوچه ما می‌گذرد

باد بوی نامهای کسان من می‌دهد

یادت می‌آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟

نامه‌ام باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آینه

از نو برایت می‌نویسم

حال همه‌ ما خوب است اما تو باور نکن

"سید علی صالحی"

 

این دوتا شعرو خیلی دوست دارم یه قسمتاییشو رو اینه با رژ نوشتم ..

 

لازم به ذکر است، گربه ساختمون (گارفیلد) به نظرم بیماری "حیرت" گرفته. تقصیر خودشه انقد با هر گربه ای که میخواست اونم تو ساختمون باشه دعوا کرد- خودم یه بار کامل ازش فیلم گرفتم- که حالا به این وضعیت گرفتار شده. نمیدونم این همه ساختمونو تنهایی میخواست چه کنه. شایدم گارفیلد بیچاره پشیمون شده باشه ولی نمیدونم دیگه سودی داره یا نه. دلم میسوزه براش

 

آدمای لذتمند چقد با آدمای شاد فاصله دارن؟ جواب صفرو یکی به هیچ عنوان مورد قبول نمیباشد چون اصلا اعتقاد ندارم


 

 

 


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٩/٥/٢٠ - س |لینک به نوشته

سکوتم گرده بر خاکه ..

 

روایت اول-

گفت: این همه سوال تو رو به جایی نمیبره. خیلی چیزا هست که دونستنش انقدرا هم واسه آدم خوب نیست. زندگیه دیگه مثل خیلیای دیگه فقط زندگی کن. نگا کن این همه ادم. صب ظهر شب. صبح ظهر شب صب ظهر....

آدما وقتی از یه چیزی فاصله میگیرن سوالاشون شروع میشه. فلسفه از جایی شروع شد که آدما از زندگی اومدن بیرون و اونو از بیون نگاه کردن تا اشراف داشته باشن. شروع کردن به تعریف و ... آدمی که میون گوده سوال نمیپرسه. بپر وسط زندگی . چرا این همه سوال؟

گفتم: ..................

گفت: اذیت میشی اینطوری. چرا میخوای ببینی خیلی چیزا رو؟ دنبال خیلی چیزا بگردی؟ دلیلشو پیدا کنی؟ زندگی همین مزخرفیه که میبینی انجامش بده فقط...

میخوام یه چیزی بگم اما معده ام سوزش میگیره

گفت: منم این راهو رفتم (دستشو مثل موج می بره بالا و بعد پایین و دوباره بالا) اینطوری زندگی کردم الان برگشتم به همون سطح. یه وقتایی یه سوالایی هست که ارزو میکنی کاش نپرسیده بودی

گفتم: اینطوری دردناک تر شد...

گفت: ...............

گفتم .......

 

روایت دوم-

این روزا خیلی نگران شایسته ام. خدا حواست هست داری چی کار میکنی؟ من که بعید میدونم. میدونی، حس میکنم کم کم دارم میرم تو زمره ی آدمای "لا ادری" یه وقتایی یه کفر عمیقی دارم که خودم رو هم میترسونه. درکم میکنی؟

 

روایت سوم-

چند شب پیش پشت چراغ قرمز با گری (Garry)چشم تو چشم شدیم.... ته چشماش یه عالمه حرف بود، حرفایی که شنیده بود ...یه عالمه تصویر که دیده بود..... دوتایی بغضمون گرفت... چراغ راهنمایی چقد تار شده بود

چرا گری نمیخواد باور کنه...؟ خیلی براش توضیح میدم. لاکپشت باهوشیه اما.... "خیلیا خیلی راحت خم میشن و یه قسمتی از خودشون پاک میکنن. من نمیتونم....."

گری رو برگردوندم رو به شیشه ماشین تا دیگه چشماشو نبینم. چشماش چشمامو بارونی میکنه


روایت چهارم-

 یک سیال در دما و فشارهای بالا وقتی از critical point خودش عبور میکنه دیگه در اثر تغییر شرایط (دما و فشار) تغییر فاز نمیده.

منم یه critical flow هستم! یه سری از سیم هام قطع شدن انگار. دیگه به ندرت استرس ناک میشم


روایت پنجم-

سارا داره واسه دو هفته برمیگرده انگلیس. ارزو میکنم که اتفاقای خوبی براش بیفته. چقد خوب درک کرد روحمو... گذشته خودش بودم انگار... خدا حواشو حسابی داشته باش. حالا درست که من و تو با هم یه مشکلایی پیدا کردیم ولی این به کنار ببینم چی کار میکنیا. نمیدونم طاقت خیلی چیزارو داره یا نه. مواظبش باش. میدونی که آدما انقدرا هم که نشون میدن قوی نیستن. حس میکنم  روحشو درک میکنم تو مسافرت هم بیشتر شناختمش اون هم همینطور سینرژی جالبی ایجاد میکنیم. انقد که میتونیم یه هتل رو بترکونیم!


روایت ششم-

رفتیم فیلم چهل سالگی. یه فیلم چهل سالگی از یه نوع دیگه هم این طرف پرده داشت اتفاق میافتاد ....... عجیبه این دنیا

فکر کردی به چهل سالگیت؟ از خیلیا پرسیدم نتیجه ی اصلی اینکه اکثرا فرار میکردن از فکر کردن بهش حتی!

 

 

پ.ن: اشکالی که این روزا خیلی بهم وارده اینه که میخوام 60 تا کارو با هم بکنم.

پ.ن:

من از بند نَفَس جَستم

حسابم با خودم پاکه

میون گود فریادم

سکوتم گرده بر خاکه

....

 


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٩/٥/۱ - س |لینک به نوشته