حرف های صامت
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
درخت من

یه روز صب وقتی داشتم میرفتم سر کار

 

 

یه شب وقتی داشتم از سر کار برمی گشتم

 

 

 

پ.ن اول: بالاخره تا یکی دو روز دیگه سربازی خان داداش هم تموم میشه (البته آموزشیش). الهی بمیرم خیلی سختی کشید فقط 5 شنبه جمعه ها و فقط روزای تعطیل خونه بود. یکشنبه هم که جشن تالیفشونه. بعدشم که امریه ها خدا کنه تهران بیفته. (از این شکلکا که دعا می کنه) اصولا این سربازی چیز بسیار مزخرفی است. فک کن وسط جوونیت و اوج کارا و برنامه هات بیان حدودا 2 سالتو پاک کنن. نامردیه. البته خاطره هاش خیلی بامزه ان.

"همش خاطره اس" ===> جمله ای که آمپر سرباز ها رو میبره رو 1000!

پ.ن آخر:

تو مترو

خانومه: ببخشید اینجا همون ایستگاه امام خمینیه که بهش میگن امام حسین؟

من: !!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بله؟ نه خانوم فرق دارن!



پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٧/٩/٢٧ - س |لینک به نوشته

یونس

 

اسمش یونس ِ...حدودا 11 سالشه اما وقتی ببینیش فکر میکنی 7 سال بیشتر نداره...یونس وقتی خیلی کوچیک بود بیماری مثل یه نهنگ سلامتی و شادابیشو بلعید...

اول مثانه اش مشکل داشت اما یواش یواش زد به کلیه هاش و الان دیالیزی شده

بیماری به زبونش هم رحم نکرد...یونس حتی نمیتونه حرف بزنه...نمیتونه برا کسی بگه مشکلش چیه...نمیتونه بگه چقدر درد میکشه ...نمیتونه بگه چقدر زندگیش سخته

نمیتونه بگه خانواده ی خودشو خانواده ی عموش با پدر بزرگ و مادربزرگش، یعنی 11 نفر آدم همه توی 68 متر جا زندگی میکنن

نمیتونه از اشکای مادرش بگه...

 نمیتونه بگه مادرش چه حالی میشه وقتی بقیه بهش میگن: "بزارش سر ِ راه...اصلا بزار بمیره...واسه چی انقدر این در اون در میزنی...این بچه که خوب شدنی نیست..."

نمیتونه بگه چقدر دوست داره درس بخونه...چقدر دوست داره با بچه های دیگه راحت بازی کنه...و چقدر دوست داره که دیگه درد نکشه...

حتی نمیتونه برا خودش با صدای بلند دعا کنه...

خدایا! کی میدونه تو دل زهرا خانم، مادر یونس، چی میگذره؟!...چطور تاب میاره و آب شدن بچه اش رو جلو چشمش میبینه...

چطور میدوئه تا بلکه بتونه از جایی کمکی پیدا کنه...

میدوئه، میدوئه و هروله میزنه آخه هزار تا امید و آرزو داره واسه این بچه...

خدایا کی میدونه چی میکشه؟!...

تک و تنها، دست ِ خالی...پیش ِ این دکتر...پیش ِ اون دکتر...از این بیمارستان به اون بیمارستان...از این مرکز به اون مرکز، تا بلکه راهی پیدا کنه...

دکترا گفتن دیگه دیالیز هم جواب نمیده، باید زودتر عمل شه..."پیوند کلیه"...تازه اگه پول عمل هم جور بشه تو 68 متر جا که 11 نفر بزور توش زندگی میکنن ، کلیه صد در صد پس میزنه...

مامانش میگه دکترا گفتن باید بعد از عمل توی یه جای ایزوله زندگی کنه و خرج داروهای بعد از عملش هم حدودا ماهی 400 هزار تومن میشه...

*****

همیشه ته چشمای زهرا خانم، مادر یونس یه حلقه اشکه و ته گلوش یه بغض که سعی میکنه جلو هیچکس نشکنه اما میشه فهمید تو تنهاییهاش چقدر زجر میکشه و چقدر شرمنده ی بچه اش و عشق مادرانه اشه...میشه فهمید چقدر به همیاری و همدلی کسانی نیاز داره که این مطلبو میخونن...

برای یونسی که در سخت ترین شرایط هم لبخندشو از بقیه دریغ نکرد...برای یونسی که اینبار تو شکم ِ نهنگ ِ درد و بیماری تنها مونده حتی نمیتونه برا خودش بلند دعا کنه

برای یونسی که منتظر ماست

برای همه ی یونس هایی که منتظر ما هستند ...

 

.................................................................................................

 دوستان خوبی که این مطلب رو میخونید از اونجایی که شرایط محیطی و بهداشتی بعد از عمل خیلی مهمه در حال حاضر مهمترین کار برای یونس،  رهن یک خونه است که هزینه اش حدود  6 , 7 میلیون تومن میشه و مهمتر از اون هزینه دارو بعد از عمل ِ که هر ماه 400 هزار تومان میشه و اگه نرسه بازم کلیه پس میزنه 

*اگر میتونید این متن رو برای دوستانتون بفرستید تا دستان پر مهر بیشتری برای کمک به یونس بشتابند.*

 

شماره حساب دریافت کمک های نقدی: 1- 545036 – 800 – 1604   بانک پاسارگاد شعبه مراغه به نام خانم معصومه سیاحی فام آذر

کسب اطلاعات بیشتر: 09125594601



پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٧/٩/٢٤ - س |لینک به نوشته

پ.ن.

 

 

پ.ن: بی تو بسر نمی شود.  می شود؟

پ.ن: کسی ازمون نپرسید بهارمون کجاست.

پ.ن: سلام خدا. خوبی؟

پ.ن: خدا اون روز اون درخت تو نبودی؟

پ.ن: خدا اون روز اون راننده تاکسی تو نبودی؟

پ.ن: بودی؟

پ.م: مرسی بابت همه چیزایی که ....

پ.ن: تنها نیستم. اما خیلی بی توام

پ.ن: کدام قله کدامین اوج؟

پ.ن: هنوز هستند انسانهایی که امید می دهند به انسان بودن و ندا میدهند برای ادامه نفس کشیدن

پ.ن: تو هم خدا باش و من هم  

پ.ن: دلم بارون می خواد

پ.ن: دلم واسه اینجا تنگ شده بود

پ.ن: سلام دلم. راه گم کردی! از این ورا؟!!  می مونی یا میری؟



پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٧/٩/۱۸ - س |لینک به نوشته

 

 

 

صبحی که با حافظ آغاز شده است .

 

که دنیا کف دستی بیش نیست

که زمان می گذرد

و زمانه نیز هم

گوشه ی چشم چپم می پرد

می گذرد

شادی های بزرگ و کوچکت را به یاد داری؟

غم های بزرگ و کوچکت

آخر خط رسیدن هایت و آغاز کردن هایت

همه می گذرند

و از پس تمامی حوادث روحت می ماند و تویی که به همراه دارد

می گذرد....

گوشه چشم چپم می پرد......


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٧/٩/٢ - س |لینک به نوشته