صفحه نخست
آرشیو من
تماس با من
نویسنده س
آرشیو وبلاگ
امرداد ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
دی ۸۸
آذر ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
لینک ها
تدریس عشق
جمعيت امام علی(ع)
خونه قديمی
خورجین
مثل باران مثل خورشيد
يه مرد اميدوار
تا جايی که می توانم
خاکدان
قاصدک
م.شیمی
نیروانا
رهسپار
شاهرگ
اخبار جمعیت امام علی (ع)
جمله ها و نکته ها
آزمودن
گدازه های دل
خدایی که از رگ گردن نزدیکتره
اقیانوس
حسرت سرگردون
آتش دل
گوله نخ گوریده
افکار
پذیرش
وقت سیب
IELTS
آسمون آبی
بچه های آسمان
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ هاي فارسي
اخبار ICT
تالارهاي گفتگو
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
طراح قالب لیلا سینکی
لوگو دونی
کی میخواد این فرهنگمون درست بشه؟ چند سال واقعا؟ تعداد مسائل و مشکلاتی که تاحالا تو زندگیاتون بوده و به خاطر فرهنگمون و نوع آموزشی که تو بچگیامون بوده رو تا حالا شمردین؟ چن روز پیش تو شرکت داشتیم با بچه ها این آموزشارو میگفتیم .. واقعا شاهکار بود! ریشه خیلی از مشکلای آدما همین جاهاس. یه چن تاشو میگم: یکی اعتماد به نفسش کم بود چون تو مدرسه ای رشد کرده بود که سکوت حرف اولو میزد یعنی کلا نباید جواب میدادی چه به حق چه ناحق!! یعنی یه جورایی تو سری خور شده. یکی به خاطر نوع آداب و رسوم خانواده اش یاد نگرفته حرفای محبت آمیز زدنو انگار عادت نکرده بهش پس رابطه اش با نامزدش به هم خورده (البته حالا این یه مشکلش بوده ...) خوب و بد هایی که تعریف شده و یه عمر مجبوری باهاشون زندگی کنی. مدرسه ی خودمون هم که یه شاهکار بود (بچه ها معتقد بودن با اون کارایی که میکردن من خیلی پوست کلفت بودم که الان اینجوریم!) از بچگی تو گوشت خوندن خانواده .. جامعه ... یه جورایی انگار رفته به خوردمون ... تو جونمون .. خیلی وقتا تاره ماها که ادعا میکنیم میفهمیم(حداقل زبونی که انگار فهمیدیم) خودمون همون کارا رو میکنیم. ایجاس که میگم رفته تو خوردمون. کلا هم که جامعه بسازی هستیم! یکی دو روز یه خورده اعتراض میکنیم بعدش دنبال راهیم واسه وفق دادن خودمون باهاش
پ.ن1: "بدبختی ما از جهل نیست از تنبلیست" به مناسبت سال کار مضاعف زدن در و دیوار این شهر!!!!! آدم احساس مزرعه و باربردنو اینا بهش دست میده .... عصبانیم ها!
پ.ن2: امروز دیگه تصمیم گرفتم تو برنامه ریزی واسه یه کاری باشم که واسه خودمه. شوما دوستان اگه خوب کار کنین استخدامتون میکنما!
تو چند سال آینده نمیدونم اینجا یا هرجای دیگه این کارو میکنم. آدم لجش میگیره همه کارو تو میکنی اونوقت یکی دیگه ... آخ آخ تازه وقتی خودشون احساس میکنن که چه آدمای دموکرات و حرفه ای هستن ادم کفرش میگیره! تو اکثر پروژه های ما دارن همش سیاست کاری میکنن. انقده حاشیه ها زیاده که اصل کار گمه توش اصلا
پ.ن3: امروز استاد زبان (که ازقضا همرشته ای هم هستیمو به نظر من خیلی زندگی کرده
) داشت میگفت یه کشوری مث سوئد که مثلا مهاجرای باهوشو میگیره واسه دانشگاهاش اونام اونجا میمونن اکثرا نرخ جمعیت باهوش و با فرهنگشو داره میبره بالا. کشور ماهم که روز به روز با همه ی وجودش داره اینجور آدما رو فراری میده
پ.ن4: یه سری مسایل هم هست که فعلا نمیگم ولی از اونام شاکیم!
پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٩/٥/٢٤ - س |لینک به نوشته

I was five and he was six
We road on horses made of sticks
He wore black and I wore white
He would always win the fight
Bang Bang
He shot me down, Bang Bang
I hit the ground, Bang Bang
That awful sound, Bang Bang
My baby shot me down
Seasons came and changed the time
When I grow up, I called him mine
He would always laugh and say
Remember when we used to play
Bang Bang
I shot you down, Bang Bang
You hit the ground, Bang Bang
That awful sound, Bang Bang
I used to shoot you down
Music played and people sang
Just for me the church bell rang
Now he is gone I don’t know why
And till this day sometimes I cry
He didn’t even say goodbye
He didn’t take the time to lie
Bang Bang
He shot me down, Bang Bang
I hit the ground, Bang Bang
That awful sound, Bang Bang
My baby shot me down
“Nancy Sinatra”
سلام
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگویند
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه باز نیامدن است
اما تو لااقل
حتی هر وهله
گاهی
هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رؤیا شبیه شمایل شقایق نیست
راستی خبرت بدهم خواب دیدهام خانه ای خریدهام
بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیدیوار ... هی بخند
بیپرده بگویمت: چیزی نمانده است
من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچه ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد
یادت میآید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟
نامهام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه
از نو برایت مینویسم
حال همه ما خوب است اما تو باور نکن
"سید علی صالحی"
این دوتا شعرو خیلی دوست دارم یه قسمتاییشو رو اینه با رژ نوشتم ..
لازم به ذکر است، گربه ساختمون (گارفیلد) به نظرم بیماری "حیرت" گرفته. تقصیر خودشه انقد با هر گربه ای که میخواست اونم تو ساختمون باشه دعوا کرد- خودم یه بار کامل ازش فیلم گرفتم- که حالا به این وضعیت گرفتار شده. نمیدونم این همه ساختمونو تنهایی میخواست چه کنه. شایدم گارفیلد بیچاره پشیمون شده باشه ولی نمیدونم دیگه سودی داره یا نه. دلم میسوزه براش
آدمای لذتمند چقد با آدمای شاد فاصله دارن؟ جواب صفرو یکی به هیچ عنوان مورد قبول نمیباشد چون اصلا اعتقاد ندارم
پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٩/٥/٢٠ - س |لینک به نوشته

روایت اول-
گفت: این همه سوال تو رو به جایی نمیبره. خیلی چیزا هست که دونستنش انقدرا هم واسه آدم خوب نیست. زندگیه دیگه مثل خیلیای دیگه فقط زندگی کن. نگا کن این همه ادم. صب ظهر شب. صبح ظهر شب صب ظهر....
آدما وقتی از یه چیزی فاصله میگیرن سوالاشون شروع میشه. فلسفه از جایی شروع شد که آدما از زندگی اومدن بیرون و اونو از بیون نگاه کردن تا اشراف داشته باشن. شروع کردن به تعریف و ... آدمی که میون گوده سوال نمیپرسه. بپر وسط زندگی . چرا این همه سوال؟
گفتم: ..................
گفت: اذیت میشی اینطوری. چرا میخوای ببینی خیلی چیزا رو؟ دنبال خیلی چیزا بگردی؟ دلیلشو پیدا کنی؟ زندگی همین مزخرفیه که میبینی انجامش بده فقط...
میخوام یه چیزی بگم اما معده ام سوزش میگیره
گفت: منم این راهو رفتم (دستشو مثل موج می بره بالا و بعد پایین و دوباره بالا) اینطوری زندگی کردم الان برگشتم به همون سطح. یه وقتایی یه سوالایی هست که ارزو میکنی کاش نپرسیده بودی
گفتم: اینطوری دردناک تر شد...
گفت: ...............
گفتم .......
روایت دوم-
این روزا خیلی نگران شایسته ام. خدا حواست هست داری چی کار میکنی؟ من که بعید میدونم. میدونی، حس میکنم کم کم دارم میرم تو زمره ی آدمای "لا ادری" یه وقتایی یه کفر عمیقی دارم که خودم رو هم میترسونه. درکم میکنی؟
روایت سوم-
چند شب پیش پشت چراغ قرمز با گری (Garry)چشم تو چشم شدیم.... ته چشماش یه عالمه حرف بود، حرفایی که شنیده بود ...یه عالمه تصویر که دیده بود..... دوتایی بغضمون گرفت... چراغ راهنمایی چقد تار شده بود
چرا گری نمیخواد باور کنه...؟ خیلی براش توضیح میدم. لاکپشت باهوشیه اما.... "خیلیا خیلی راحت خم میشن و یه قسمتی از خودشون پاک میکنن. من نمیتونم....."
گری رو برگردوندم رو به شیشه ماشین تا دیگه چشماشو نبینم. چشماش چشمامو بارونی میکنه
روایت چهارم-
یک سیال در دما و فشارهای بالا وقتی از critical point خودش عبور میکنه دیگه در اثر تغییر شرایط (دما و فشار) تغییر فاز نمیده.
منم یه critical flow هستم! یه سری از سیم هام قطع شدن انگار. دیگه به ندرت استرس ناک میشم
روایت پنجم-
سارا داره واسه دو هفته برمیگرده انگلیس. ارزو میکنم که اتفاقای خوبی براش بیفته. چقد خوب درک کرد روحمو... گذشته خودش بودم انگار... خدا حواشو حسابی داشته باش. حالا درست که من و تو با هم یه مشکلایی پیدا کردیم ولی این به کنار ببینم چی کار میکنیا. نمیدونم طاقت خیلی چیزارو داره یا نه. مواظبش باش. میدونی که آدما انقدرا هم که نشون میدن قوی نیستن. حس میکنم روحشو درک میکنم تو مسافرت هم بیشتر شناختمش اون هم همینطور سینرژی جالبی ایجاد میکنیم. انقد که میتونیم یه هتل رو بترکونیم!
روایت ششم-
رفتیم فیلم چهل سالگی. یه فیلم چهل سالگی از یه نوع دیگه هم این طرف پرده داشت اتفاق میافتاد ....... عجیبه این دنیا
فکر کردی به چهل سالگیت؟ از خیلیا پرسیدم نتیجه ی اصلی اینکه اکثرا فرار میکردن از فکر کردن بهش حتی!
پ.ن: اشکالی که این روزا خیلی بهم وارده اینه که میخوام 60 تا کارو با هم بکنم.
پ.ن:
من از بند نَفَس جَستم
حسابم با خودم پاکه
میون گود فریادم
سکوتم گرده بر خاکه
....
پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٩/٥/۱ - س |لینک به نوشته

Everybody's looking for that something
One thing that makes it all complete
You find it in the strangest places
Places you never knew it could be
Some find it in the face of their children
Some find it in their lover's eyes
Who can deny the joy it brings
When you've found that special thing
You're flying without wings
Some find it sharing every morning
Some in their solitary lives
You'll find it in the words of others
A simple line can make you laugh or cry
You'll find it in the deepest friendship
The kind you cherish all your life
And when you know how much that means
You've found that special thing
You're flying without wings
So, impossible as it may seem
You've got to fight for every dream
Cos who's to know which one you let go
Would have made you complete
Well, for me it's waking up beside you
To watch the sunrise on your face
To know that I can say I love you
At any given time or place
It's little things that only I know
Those are the things that make you mine
And it's like flying without wings
Cos you're my special thing
I'm flying without wings
And you're the place my life begins
and you'll be where it ends
I'm flying without wings
And that's the joy you bring
I'm flying without wings
پ.ن: آرزو میکنم همه ی همه ی ادما برسن به این لحظات flying without wings. تو دوره های مختلف زندگیشون.
پ.ن: گیلاس و توت فرنگی... اومممم دوس دارم خیلی
پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٩/۳/٢٤ - س |لینک به نوشته

1. خوبه که باور کنیم (دونستن با باور کردن فرق می کنه) این ماییم که تصمیم میگیریم به خیلی چیزا معنا بدیم و از خیلی چیزا معناشونو بگیریم. وقتی مجسمه ای که یه روز تصمیم گرفتیم بسازیمو میشکنیم و پودر شدنشو نگا میکنیم جز یه لبخند تلخ هیچی نمیمونه. چیزایی که خودمون معنا دارشون کردیم حالا بی معنی شدنشون اتفاق می افته. به همین سادگی. آدما یه زمانی ناآگاه بودن بعد از مدتی رسیدن به اینکه باید آگاهیشونو بالا ببرن تا احاطه داشته باشن به مسائل تا آروم بگیرن. تو یه دوره ای شروع کردن به تعریف کردن مفاهیم و مسائل، زندگی، اخلاق، انسانیت، عشق، راستی و ....و همینا بود که خیلیا رو گمراه کرد. کلمه، نظریه، حرف با واقعیت فرق داره. و الان رسیدیم به اینکه نه اون تعریف ها هیچ کدوم نمیتونه cover کنن مسائل رو.... و از اونجایی که معتقدم هیچ perfect ای وجود نداره و البته آدماهمیشه همشون به یه نوعی دنبال همون perfect میگردن به نوعای مختلف تو زمینه های مختلف، پس خیلی وقتا perfect زایی می کنن. البته اگه آگاهانه باشه بهتره. یه مزیت دیگه این perfect زاییه اعتماد به نفسیه که اون آدم یا موضوع perfect شدهه میگیره که واسه آدما خوبه! اوایل فکر میکردم که اونوقت شادی که وجود داره دیگه شادی نیست یا ... اما به مرور مدیریتش دستت میاد......
2. SHIFT+DELETE چیز خوبیه
3. خیلی سعی میکنم راجع به آدما قضاوت نکنم. شرایطی که یه آدم توش بزرگ شده، خانواده اش، شهری که توش زندگی کرده، اجتماعش، اطرافیانش، مشکلاتی که داشته و خیلی چیزای دیگه اون آدمه رو ساخته
4. شایدم توقعم از آدما زیاد از حد ماها فقط آدمیم نه بیشتر
۵. حقیقت اون چیزیه که از آزمون تجربه سربلند بیرون میاد. تئوری های خوب فقط زیبا هستن فقط همین
پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٩/۳/۱۸ - س |لینک به نوشته

گونه هایم گر گرفته است .
خسته نیستم .
می خواهم تنها بمانم . در را آهسته ببندید .
شبی خواب باران و پائیزی نیامده را دیدم .
انگار که تعبیر تمام رفتن ها بازگشت به زاد روز شقایق است .
حالا دیگر از ندانستن شمال و جنوب جهان بغضم نمی گیرد.
حالا دیگر از هر نگاه نا درست و طعنه تاریک نمی ترسم .
حالا دیگر از هجوم نا به هنگام لکنت و گریه نمی ترسم .
به خدا پروانه ها پیش از آنکه پیر شوند میمیرند.
باران که باز بیاید می ماند آسمان و خواب و خاطره ای .
خدا حافظ .... خداحافظ پرده نشین محفوظ گریه ها ...
خدا حافظ عزیز بوسه ها
حالا دیدار ما به نمی دانم کجای فراموشی .
دیدار ما اصلا به همان حوالی هرچه بادا باد دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند.
یادت نرود گلم به جای من از صمیم همین زندگی سرا روی چشم به راه ماندگان مرا ببوس
دیگر سفارشی نیست .
تنها جان تو و جان پرندگان پر بسته ای که دیماه به ایوان خانه می آیند.
پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٩/۳/٩ - س |لینک به نوشته

چند هفته ای میشه که فهمیدم من یه سیال بینگهام پلستیک هستم! یعنی خصوصیت های رفتاریمون شبیه!
هنوز هستن ادمای با درک. مث مدیرمون. میشه امیدوار بود
عصر قاطعیت تردید
کاش یاد بگیریم هیچ وقت هیچ وقت راجع به کسی قضاوتی نکنیم ... هر کسی شرایط خودشو داره. گذشته اش... حالش.... یه وقتایی اگه از بالا نگاه کنیم خیلیاش واضح میشه ........ هر کی زندگی خودشو داره
You may never know what results come from your action. But if you do nothing, there will be no results- Gandhi
دلم یه جاده بلند میخواد، که منتهی بشه به یه کوه ...... یه شب با نم نم بارون ... صدای موسیقی مورد علاقه ام (پاراردایز) کلید آف مغزمم خورده باشه....
دوباره امروز نقاشی رو شروع کردم. خیلی حس آرامش میده ولی این دفه یه فکرای جدیدی واسش دارم
یه وقتایی آدم به طور کاملا اتفاقی، از یواشکی زندگی یکی آگاه میشه.... جالبه ... کلا زندگی چیز جالبیه! .... و یواشکی بونش هم کاملا قابل احترام
پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٩/٢/۳٠ - س |لینک به نوشته

سنت، روشهای زندگی و دیدگاه هاش. مدرنیته حرفا و روش هاش........

اما چیزی که این روزها به شدت به چشم میخوره تقابل و عدم هماهنگیه که بین این دو وجود داره. جامعه ای که داره به سمت مدرنیته (از لحاظ فکری) حرکت میکنه اون هم با سرعت بسیار بالایی (با کمی دقت تو نظرات و تفکرات اطرافیان و حتی خودمون کاملا میشه سرعتش رو حس کرد) درحالیکه تمامی ابزارآلات و روشهای زندگی در همون حالت موندن درضمن مسائل بسیار سخت اقتصادی که اضافه تر شده و گریبان گیر زندگی های خیلیا شده بماند .....
و نسل حالت گذار که ماها باشیم حاج و واج موندیم این وسط که چه کنیم با این دیدگاه ها و چه کنیم با این روش زندگی. در آخر چیزی که دستمون میرسه یه معجون تهوع آور و گیج کننده اس از ترکیب نامتناسبی از این دو. مث برزخ میمونه!
جایگزینهایی هم هست مثلا میشه محیط رو عوض کرد. که به واسطه اون قوانین هم عوض بشه........................
پ.ن1: مدتها بود میخواستم بنویسمش. باز هم اونطوری که میخواستم ننوشتمش. دلم میخواست واضح و روشن! باشه
پ.ن2: آدم هایی که فکر نمیکنن چقدر از اونایی که فکر میکنن خوشبخت ترن؟ مطمئنم که هستن
پ.ن3: بن بست خرد و اتوبان مذهب (به قول یکی از همکارا هر کسی با زدن برچسب اسم خدا، با هر سرعتی که بخواد و هر جوری که بخواد توش میروونه)
پ.ن3: امممممممممممممممم هیچی
پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٩/٢/۸ - س |لینک به نوشته

هر کی تو این کره خاکی یه روز داره که اون روزه مجبوره واسه اون ادمه باشه (البته کلا از کلمه مجبور خوشم نمیاد بار منفی داره). امروزم مال من بود
در هر لحظه زندگی، میلادمان را پشت سر می گذاریم و میگذریم ....
پ.ن1: بزرگ شدن درد هم داره!! اما می ارزه (به سن هم ربطی نداره)
پ.ن2: Unsteady state life!
پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٩/۱/٢۳ - س |لینک به نوشته

یه سال جدید
یه صبح جدید. یه عالمه روز و ساعت و ثانیه که جلومونن و منتظر که ما باهاشون چی کار میکنیم.
کلی برنامه تو ذهنمه کلی کار که باید تموم کنم کلی کار که می خوام شروع کنم. خیلی چیزا رو می خوام نگه دارم بعضی چیزا رو نه. یه عالمه جا که می خوام برم
امروز رو هم متفاوت شروع کردم. بر خلاف همیشه یه خرده زودتر بیدار شدم سر فرصت آماده شدم تو راه هم با سرعت رانندگی نکردم و مجبور نشدم دائم ساعتو نگاه کنم. بعدشم پنجره اتاقو تو شرکت تا ته باز کردمو یه خرده نرمش. خیلی حس خوبی بود
می تونستم یه جور دیگه شروعش کنم. اما این لحظه مال منه پس خرابش نمیکنم. وقتی همه چیز خوبه خوب بودن یا عمل کردن خودتو اطرافیانت خیلی هم کار سختی نیست. اگه راس می گیم!! خوبه که تو سختیا حرف واسه گفتن داشته باشیم
البته شروع کردنا به تاریخ ربطی نداره. اما میتونه بهانه باشه
زندگی همش تلاش ولی باید این تلاش لذت بخش باشه واسه هر چیزی
خدا شکرت. خیلی دوست دارم
پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٩/۱/۱٤ - س |لینک به نوشته


